تبلیغات
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ A *** TRUE *** LOVE *** Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ - مطالب داستان های عاشقانه
درباره وبلاگ

با سلام و عرض خوش امد گویی به همه عاشقان .من امیر حسین هستم واین وبلاگ رو به عشق فرشته ای که همه ی زندگی و دنیای من هست طراحی کردم و با تمام وجود بهش تقدیم میکنم.از خدا میخوام که تا اخر عمر من امیر اون باشم اون ســـدان مـــن.دوستان اگر دلت اومد نظر هم بدید ضرر نداره.امیدوارم میزبان خوبی برای شما عزیزان باشم.
کلام اخر:خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم
و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم
مدیر وبلاگ : امیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


تصاویر زیباسازی نایت اسکین
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ A *** TRUE *** LOVE *** Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
شنبه 20 خرداد 1391 :: نویسنده : امیر        


روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود

بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از

موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى

 اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت

 نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان

شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان ...صورتش

سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک

 صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از

شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب

پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب

داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه

نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"

چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده

که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

*عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.

 فاصله ابراز عشق دور نیست.

 فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

ما هم همین طور





نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : امیر        

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود

بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از

موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى

 اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت

 نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان

شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان ...صورتش

سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک

 صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از

شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب

پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب

داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه

نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"

چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده

که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

*عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.

 فاصله ابراز عشق دور نیست.

 فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

ما هم همین طور






نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 اسفند 1390 :: نویسنده : امیر        
بیا و یک لحظه با من باش ، تا برای یک عمر با هم بمانیم ...
بیا برای هم باشیم ، از هم بگوییم با عشق باشیم!
بیا غزالم




نوع مطلب : جملات عاشقانه، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 بهمن 1390 :: نویسنده : امیر        




روزی خیانت به عشق گفت:دیدی؟من بر تو پیروز شده ام.


عشق پاسخی نداد.


خیانت بار دیگر حرفش را تکرار کرد.


ولی باز هم از عشق پاسخی نشنید.


خیانت با عصبانیت گفت:چرا جوابی نمی دهی؟


سپس با لحنی تمسخر آمیز گفت:انقدر بار شکست برایت


سنگین بوده است که حتی توان پاسخ هم نداری؟


عشق به آرامی پاسخ داد:تو پیروز نشده ای.


خیانت گفت:مگر به جز آن است که هر که تو آن را عاشق کرده ای


من به خیانت وا داشته ام؟


عشق گفت:آنان که عاشق خطابشانمی کنی بویی از من نبرده اند.


چرا که عاشقان هرگز مغلوب عشق نمی شوند


تقدیم به غزالممم همیشه عشق پیروز است به خودم میبالم که عاشقت هستم عزیزم دوست دارم








نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 دی 1390 :: نویسنده : امیر        






مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.



زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.


مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.


زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.


مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.


زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.


مرد جوان: منو محکم بگیر.


زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.


مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت

برونم، اذیتم


میکنه.



روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این


سانحه که به دلیل

بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی

شدن ترمز

آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و


خواست تا برای

آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود.

اما زندگی غیر

از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


تقدیم به غزالم فنا شدن برای لیلی مثل تو زنده بودنه




نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        



جلسه محاكمه عشق بود و قاضی عقل ، وعشق محكوم بود به


تبعید به دورتریند نقطه مغز یعنی فراموشی .



قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف

بودند.

قلب شروع كرد به طرفداری از عشق، آهای چشم مگر تو

نبودی كه هر روز آرزوی دیدنش را داشتی، ای گوش مگر تو

نبودی كه در آرزوی شنیدن صدایش بودی و شما پاها كه

همیشه منتظر رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او

مخالفید؟


همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك

كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .


عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بی زارند، ولی متحیرم با

وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او

حمایت میكنی ؟


قلب نالید و گفت : من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها

تكه گوشتی هستم كه هر ثانیه كار ثانیه قبل را تكرار میكند و

فقط با عشق میتوانم یك قلبی واقعی باشم
...

غزالم فقط با عشقت میتونم یک قلب واقعی باشم




نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 26 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        

'


شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...





نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 26 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        



یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت

خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و

ترسان توی برف ایستاده بود.



اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.


اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم

کمکتون کنم.


زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی

نایستاد، این واقعا لطف شماست .


وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست

و آماده رفتن شد، زن پرسید: “من چقدر باید بپردازم؟”


و او به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در

این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد.

همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.


نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”


***


چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره

و بعد راهشو ادامه بده ،ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین

زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و

از خستگی روی پا بند نبود.


او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه

هم نخواهد فهمید.


وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در

بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو

باقی گذاشته بود.


وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش

جمع شده بود.


در یادداشت چنین نوشته بود: “شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من

کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می

خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.


نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”.


همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در

حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش

گفت:


“دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه…”


به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک


میکنه و قول بدیم که


نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه




نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        






زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.

انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا




نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 19 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 9 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 9 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 9 آذر 1390 :: نویسنده : امیر        


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2